خبر آمد خبري در راه است


جونم واسه ميكاييل بگه
تا جايي كه يادمه شب ساعت يك بود ( سه نكن همون بامداد رو ميگم ) كه تازه ماما مصي و باباي بعد از شب نشيني هميشگي از هممون خداحافظي گرفتن
و شاد خندون رفتن خونشون (اون روزا من هنوز عروس نشده
بودم واسه همين خونه بابابزرگت بودم ) ما هم رفتيم مثلا بخوابيم. مامان بزرگ و بابابزرگ رفتن خوابيدن
و ما بچه ها هم توي نشيمن دور هم تلويزيون مي ديديم.. ساعت دو يا سه شب بود كه زنگ آيفون همه رو شوكه كرد. همه با هم به سمت آيفون دويديم, تا ديديم مامان مصي و بابايه، همه با هم دويديم سمت در حياط يكي مي گفت دزد خونشونو زد . يكي مي گفت نه تصادف كردن .. ديگه اون يكي نتونست چيزي بگه آخه رسيديم كنار در . در و باز كرديم و با ترس گفتيم چي شد برگشتين ؟ دزد اومده؟ تصادف كرديد؟ چيزي شده ؟ اما مامان مصي خنديد و گفت : من حامله ام.....
WOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOW MY GOD
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
برق سه فاز از كلمون پريد . درمورد اون لحظه چيزي نمي تونم بهت بگم فقط اينكه يه لحضه ديديم دايي محمد با حركات عجيب و ناشناخته به سمت در خونه دويد و بعد از چند ثانيه بابا بزرگ و مامان بزرگ با چشاي قرمز و يه رعشه خفيفي به سمت حياط دويدن و از صحت خبر خوش مطمئن شدن. ديگه نپرس كه چقدر مامان بيچاره ات توي همون يك ساعت نسخه براش پيچيده شد و تا ماه نهم بارداري براش شرح داده شد و بيچاره تا تكون مي خورد شش تا آدم يهو داد مي زدن يواش . به ماند ...
و اين جوري بود كه شاعر گفت
خبر آمد خبري در راه است
امضا : خاله تاتا گلي.gif)


خبر آمد خبري در راه است
